...
با خستگی از مهمونی دوستش به خونه رسید و با لباس های بیرونی روی کاناپه ولو شد
نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو به ارومی بست ولی پيامی که به گوشیش اومد مزاحمش شد
-نچ....
گوشیش رو برداشت
شماره ناشناس بود
پیامش رو از روی نوتیف خوند
"خوش گذشت بهت نه؟ با من هم خوش بگذرون... مهمون داری!"
پلک زد
اخم هاش توی هم رفت و بلند شد
سمت پنجره رفت و توی تاریکی به بیرون نگاه کرد
هیچ کس رفت و آمد نمیکرد چون هوا تاریک و ساعت دیر بود
بیخیال شد و رقت توی اتاقش تا لباس هاش رو عوض کنه
بعد از پوشیدن جاگر و تاپش از اتاقش بیرون اومد و از توی کمد آشپزخونه ش نودل کاسه ای دراورد و توش آبجوش ریخت
دوباره براش پیام اومد
"یکی برای منم درست کن... باورت نمیشه که چقدر گشنمه"
اخم کرد
کی داشت بهش پیام میداد؟
چجوری کار هاش رو میدید؟
به اطرافش نگاه کرد و بعد مشغول باز کردن سس تند نودلش شد
قبل از اینکه موفق بشه که سس نودل رو باز کنه در خونه زنگ خورد
سمت در رفت و با تردید پرسید
-کیه؟؟
-باز کن..
-کیه؟
-باز کن میگم!
از چشمی نگاه کرد و پلک چپش پرید
چند قدم عقب رفت
اکسش... بخاطر مسابقه های غیر قانونی بوکس زیرزمینی رفته بود زندان..
تغییری توی قیافه ش نکرده بود...
بخاطر اینکه بتونه با پول مسابقه زندگی خوبی برای خودش و دوست دخترش بسازه میرفت و استعداد خوبی هم توی بوکس داشت
وقتی پسر با شونه ش به در خونه ضربه میزد و آخرش هم در با شتاب باز شد، فهمید که دیوونه تر هم شده
-چرا درو باز نمیکنی عزیزم؟
-گ.. گمشو..
-بخاطر تو اومدم اینجا... مهمون نواز باش خوشگلم!
نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو به ارومی بست ولی پيامی که به گوشیش اومد مزاحمش شد
-نچ....
گوشیش رو برداشت
شماره ناشناس بود
پیامش رو از روی نوتیف خوند
"خوش گذشت بهت نه؟ با من هم خوش بگذرون... مهمون داری!"
پلک زد
اخم هاش توی هم رفت و بلند شد
سمت پنجره رفت و توی تاریکی به بیرون نگاه کرد
هیچ کس رفت و آمد نمیکرد چون هوا تاریک و ساعت دیر بود
بیخیال شد و رقت توی اتاقش تا لباس هاش رو عوض کنه
بعد از پوشیدن جاگر و تاپش از اتاقش بیرون اومد و از توی کمد آشپزخونه ش نودل کاسه ای دراورد و توش آبجوش ریخت
دوباره براش پیام اومد
"یکی برای منم درست کن... باورت نمیشه که چقدر گشنمه"
اخم کرد
کی داشت بهش پیام میداد؟
چجوری کار هاش رو میدید؟
به اطرافش نگاه کرد و بعد مشغول باز کردن سس تند نودلش شد
قبل از اینکه موفق بشه که سس نودل رو باز کنه در خونه زنگ خورد
سمت در رفت و با تردید پرسید
-کیه؟؟
-باز کن..
-کیه؟
-باز کن میگم!
از چشمی نگاه کرد و پلک چپش پرید
چند قدم عقب رفت
اکسش... بخاطر مسابقه های غیر قانونی بوکس زیرزمینی رفته بود زندان..
تغییری توی قیافه ش نکرده بود...
بخاطر اینکه بتونه با پول مسابقه زندگی خوبی برای خودش و دوست دخترش بسازه میرفت و استعداد خوبی هم توی بوکس داشت
وقتی پسر با شونه ش به در خونه ضربه میزد و آخرش هم در با شتاب باز شد، فهمید که دیوونه تر هم شده
-چرا درو باز نمیکنی عزیزم؟
-گ.. گمشو..
-بخاطر تو اومدم اینجا... مهمون نواز باش خوشگلم!
- ۸۰۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط